شايـد اشتباهه امـا عاشـقا دروغ مي گن ، آدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن ، اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتن ، بذار بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن ، اونا كه ميان به اين بهونه ها ، از توي شهر قشنگ قصه ها ، دروغ مي گن ، اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده ، به تموم آسمونا ، به خدا دروغ مي گن ، اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن تا قيامت نمي شن ازت جدا ، دروغ مي گن ... تـــــــــــارا گلی
بارش زیادی سنگین بود و سربالایی زیادی سخت . دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد، نفس نفس می زد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید.
دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد .
خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم نفس خداست. مورچه دوباره دانه را بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:
گاهی یادم می رود که هستی،کاشکی بیشتر می وزیدی.
خدا گفت: همیشه می وزم نکند دیگر گمم کرده ای!
مورچه گفت: این منم که گم می شوم.بس که کوچکم.بس که خرد.
نقطه ای که بود و نبودش را کسی نمی فهمد.
خدا گفت:اما نقطه سرآغاز هر خطی ست.
مورچه زیر دانه گندمش گم شد و گفت:من اما سر آغاز هیچم، ریز و ندیدنی من به هیچ چشمی نخواهم آمد.
خدا گفت:چشمی که سزاوار دیدن است می بیند.چشم های من همیشه بیناست.
مورچه این را می دانست اما شوق کفت و گو داشت.
شوق ادامه گفتن.
پس دوباره گفت: و زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم، نبودنم را غمی نیست .
خدا گفت: اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در دل خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست و در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.
مورچه خندید و دانه گندم دوباره از دوشش افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد.
هیچ کس اما نمی دانست که گوشه ای از خاک مورچه ای با خدا گرم گفت و گوست .
سیاه کوچکم! بخوان...
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را، کلاغ از کائنات گله داشت.
کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود .
کلاغ غمگینانه گفت: کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بالهایش را بست تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست . فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند . سیاه کوچکم! بخوان! فرشته ها منتظرند.
وکلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت: سیاه ، چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنینی . زیبایی ات را بنویس و اگر تو نباشی، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن .
و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان ، برای من بخوان ، این منم که دوستت دارم ؛ سیاهی ات را و خواندنت را .
و کلاغ خواند . این بار اما عاشقانه ترین آوازش را .
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد .
امتحان
پادشاهي سالخورده كه دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب كند تمام جوانان شهر را جمع كرد و به هر كدام دانه گياهي داد و از آنها خواست دانه را در يك گلدان بكارند و گيا رشد كرده و در روز معيني نزد او بياورند . آن جوان بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بكار گيرد بنابراين با تمام جديت تلاش كرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد . به اين فكر افتاد تا دانه راد ر اب و هواي بهتري پرورش دهد به همين دليل به كوهستان رفت و خاك آنجا هم را آزمايش كرد ولي موفق نشد پينك همان جوان با كشاورزان آن منطقه و دهكده هاي اطراف شهر مشورت كرد ولي همه اين كارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد روز موعد فرا رسيد همه جوانها در قصر پادشاه جمع شده و گياه كوچك خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند . پادشا به همه گلدانها نگاه ميكرد وقتي نوبت به پينك رسيد از او پرسيد پس گياه تو كو؟؟؟؟؟پينك ماجرا را براي پادشا تعريف كرد اين هنگام پادشا ه دست پينك را بالا برد و او را جانشين خود اعلام كرد همه جوانان اعتراض كردند پادشاه روي تخت نشست و گفت : اين جوان درستكار ترين جوان شهر است من قبلا دانه ها را در اب جوشانده بودم و بنابراين نمي بايست هيچ يك دانه اي رشد كند شاه ادامه داد مردم به پادشاهي نياز دارند كه با آنها صادق باشد پادشاهي كه براي رسيدن به قدرت و حفظ ان به هر كار خلافي دست بزند.
دو دوستـــــــــــــــ
دو دوستـــــــــ در بيابان همسفــر بودند در طول راه بــا هم دعــوا كردند يكي به ديگري سيلي زد دوستي كه به شدتـــ صورتش درد گرفـــته بود بدون هيچ حرفي روي شن نوشت امروز بهـــــترين دوستم مرا سيلي زد راهشان را ادامـــه دادند تا به چشمه ايي رسيدند و تصميم گرفتند حــــمام كنند دوست سيلي خورده به حــــال غرق شدن افتاد اما دوستش او را نجاتـــــــــ داد او بروي سنگ نوشت امروز بهتريـــن دوستم زندگيـــم را نجاتـــــــــ داد دوستي كه او را سيلي زده بود و نجاتش داده بود پـــرسيد چرا وقتي سيلي زدم روي شن نوشتي و حالا بـــر روي سنـــگ نوشتي ؟؟؟؟ دوستش پاسخ داد : وقتي دوستي تو را ناراحت ميكنــــد بايد آن را بر روي شن نوشت تا بادهاي بخشش آن را پاك كـــند ولي وقتاي به تو خوبي كند با يد آن را روي سنگـــ حكـــ كني تا هيچ بادي آن را پاكــــ نكند
عــــــــــــــــــــشق
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.» آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟» زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.» آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.» عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد. شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.» زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.» زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.» زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟» فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.» مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.» عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟» پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
بنام حضرت عشق
زيباترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و
هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي
زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او
برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي
دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را
پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند
كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش
است .
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر
انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم
را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛
اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام .
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي
كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير
ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .
نمي دونم چراوقتی باتوامدل بهونه نداره گریه کنه هروقتی اسمت به زبون میادازتوسینه دل میخواد ناله کنه دل از قفس پریده جزسیاهی رنگی ندیده همه حرفاش توهستی دل ازهرجابریده حالا دستام بی توسرد بس که بی تو گریه کردم گونه هام خیس ازاشکامبس که بی تو تک وتنهام
پيــــــــــشا پيش عيـــــــــد بزرگ قربــــــــــــــــــان رو به شما عزيزان تبـــــــــــريك ميگم
طاقت من طاقت دل،طاقت سنگ است غزل پریده رنگ است دله،ترانه تنگ است نه در زمین نه در زمان،جای درنگ است بیا که وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است هرکسی هم نفسم شد،دست آخر قفسم شد منه ساده به خیالم،که همه کارو کسم شد اون که عاشقانه خندید،خنده های منو دزدید پشت پلک مهربونی،خواب یک توطئه میدید. رسیده ام به نا کجا،خسته ازین حالو هوا حدیث تنگی است مرا طاقت من نیست نه در زمین نه در زمان،جای درنگ است بیا که وقت تنگ است مرا حوصله تنگ است تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیز ترینم آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی
عاشق همه سال مست و رسوا باد.......... ديوانه و شوريده و شيدا باد با هوشياري غصه ي هر چيز خوريم.......... چون مست شديم هر چه باداباد
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود این چنینی
پریزاد عشقو مه آسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی
تو دونسته بودی، چه خوش باورم من شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من
تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم....
گفتم تو چرا دورتر از خوابو سرابي خواب وسرابي..........گفتي كه منم با تو وليكن تو نقابي ،اما تو نقابي فرياد كشيدم تو كجايي تو كجايي..........گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيابي فرياد كشيدم تو كجايي تو كجايي..........گفتي كه طلب كن تو مرا تا كه بيابي چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش مرد سفر باش......هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش فكر خطر باش هر منزله اين را ه بيابان هلاك است........هر چشمه سرابيست كه بر سينه خاك است در سايه ي هر سنگ اگر گل به زمين است.......نقشه تن ماريست كه در خواب كمين هست در هر قدمت خواك ..........هر شاخه سره دار.......در هر نفس آزادهر ثانيه صد بار چون همسفر عشق شدي مرد سفر باش، مرد سفر باش......هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش ،فكر خطر باش گفتم كه عطش ميكشدم در همه صحرا ........ گفتي كه مجوي آب و عطش باش سراپا گفتم كه نشانم بده گر چشمه اي آنجاست..........گفتي چو شدي چشمه ترين قلب تو درياست
بيا لب واكنم هم غصه ي من بيا بيدار كنيم خوابيده ها رو بيا آشتي بديم با قصه هامون تمام دستاي از هم جدا رو بيا گلخونه كن ويرونه ها رو كه قمري جاي زاغا رو بگيره
تمام نا تمام من با تو تمام مي شود........... شاعر بي نامو نشان صاحب نام ميشود تمام من به نام تو شعر دوباره ميشود....... بند سكوته كهنه ام چار پاره ميشود تمام نه،تمام نه،كه جام ناتمام لب ريخته ام.. تمام نه،تمام نه،كه نا تمامي از تو آويخته ام تمام نا تمام من با تو تمام مي شود......... شاعر بي نامو نشان صاحب نام ميشود در اين حرير خانگي روي ترانه شسته ام .... تمام خون من شبي پر از ستاره ميشود از تو بر اين ترانه ها نور ستاره مي چكد.... بر اين بلند بي صدا غزل دوباره مي چكد به تو ميگم كه نشو ديوونه اي دل.........به تو ميگم كه نگير بهونه اي دل من ديگه بچه نميشم آه ............ديگه بازيچه نميشم
دله من ديگه خطا نكن.....با غريبه ها وفا نكن زندگيرو باختي دله من....مردمو شناختي دله من زندگيرو باختي دله من....مردمو شناختي دله من تا به كي سراپا حقيقتي....تا به كي خرابه محبتي همنشينه اينو اون ميشي...خسته و پريشو خون ميشي دشته بخته تو كوير ميشه...مرغه آرزوت اسير ميشه روبروت سراب پشته سر خراب... روبروت سراب پشته سر خراب ساكتو صبوري دله من ...مثله بوفه كوري دله من زندگيرو باختي دله من ...مردمو شناختي دله من دله من ديگه خطا نكن....با غريبه ها وفا نكن زندگيرو باختي دله من مردمو شناختي دله من توي خون نشستي دله من ...بي صدا شكستي دله من زندگيرو باختي دله من مردمو شناختي دله من ساكتو صبوري دله من ...مثله بوفه كوري دله من
پروردگارا، تو نيک دانی که اين گِلسرشتهیِ تو در پیِ چه باشد. پس مهر افزون کن و بهانهای نکوتر به وی الهام نمای.
ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا از بد پشیمان میشوی الله گویان میشوی آن دم تو را او میکشد تا وارهاند مر تو را از جرم ترسان میشوی وز چاره پرسان میشوی آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا گر چشم تو بربست او چون مهرهای در دست او گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا بانک شعیب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا جنت مرا بیروی او هم دوزخست و هم عدو من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا گفتا که من خربندهام پس بایزیدش گفت رو یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا
اي نــور ما اي سور ما اي دولت منصــور ما جوشي بنه در شور ما تا ميشود انگور ما
اي يار ما عيـــــار ما ، دام دل خمــــــار ما پا وامکش از کار ما ، بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پاي دل جــان ميدهم چه جاي دل وز آتـش ســـــــوداي دل اي واي دل اي واي ما
این منم.. این منم... این منم..... بغضمو تو گلو میشکنم◄ خدایا سپاس... ►
حالانيستی ديگه شبهام انگاری سحر نداره عيد مياد امّا چه فايده هوای بهارنداره يادته بهار ميگفتی ابرا بارونو ميارن حالا تو نيستی و ابرا غير بغضچيزی ندارن تو ميری يه باغ ديگه اونجا گل ميزنه از تو من ميمونم و يه پاييز،يه غروب و يادی از تو
در کنار تو باشم، فارغاز پشيمانی آرزوی من اين است، يا شوی فراموشم يا که مثل غم هر شب، گيرمت درآغوشم آرزوی من اين است، که تو مثل يک سايه سر پناه من باشی، لحظهء ترگريه آرزوی من اين است، نرم و عاشق و ساده همسفر شوی با من، در سکوت يکجاده
آرزوی من اين است، هستی تو من باشم لحظههای هوشياری، مستی تو من باشم آرزوی من اين است، تو غزال من باشی تک ستارهءروشن، در خيال من باشی آرزوی من اين است، در شبی پر از رويا پيش ماه و توباشم، لحظه ای لب دريا آرزوی من اين است، از سفر نگويی تو تو هم آروزيی کن،اوج آرزويی تو آرزوی من اين است، مثل ليلی و مجنون پيروی کنيم از عشق، اينجنون بی قانون آرزوی من اين است، زير سقف اين دنيا من برای تو باشم، تو برایمن تنها
صفحات قلبم
همه زيبايي نامت دارد
قلب من سردرش از نام تو
گلگون باشد
تويي آن ماه شب تابانم
به خدا ميدانم
جاي تو قلب مرا نيست خوشش
جاي تو قلب خدا ميخواهد
قلب تو قلب زمان را بتپد
چه كنم
من چه كنم
تو بگو من چه كنم
منكه شدم عاشق تو
عاشق غمزه و نازيدن تو
عاشق آن دو زبر جد سيه
عاشق نور دو ديده غمت
عاشق غنچه مخمور لبت
عاشق رنگ سپيد حرمت
چه كنم
عاشقم من به خدا ميدانم
كه نبايد بشوم عاشق تو
من نبايد بشوم مانع تو تو غزالي و گريزپاي و چموش
توئي آن زهد جلال جبروت
توئي آن سرو چمان معشوق
تو ئي آن قلب سكوت ملكوتـــــــــــ
توئي آن ستاره اقبالم
ولي افسوس كه من نادانم
تو همه عاطفه ها در قلمت
بشوم شاه به زير قدمتــــــــ
زندگی بدون تو واسم یه کابوسه ...زندگیم بدون تو سردو خالیه عزیزم ...
دوست دارم عشق من دوست دارم صبور من دوست دارم همه ی زندگی من
خداجونــــــــم از لطف بيكرانتـــــــــ ممنونم
عزیزم نامهربونم
هيچ كس را نا اميـــــــد نكن .شايد.اميد تنها چيزي باشد كه دارد.خدايــــا تو جانشين همه نداشته هايم اگر تنهاتــــرين تنها شوم باز هم خــــــدا هست . او جانشين همه ي نداشتن هاي من استــــــــــ.
یه شبی بود و شبی لحظه ای بود و تبی قصه ی غم زدگی دردای پرزدگی همه تاریکیه شب هق هقه گریه رو لب .. ◄... خدایا سپاس...► تـــــارا
اين متن رو تقديم مي كنم به تمام كساني كه عاشق شدند ، در عشق شكست خوردند و هيچگاه طعم بودن و در آغوش كشيدن يار را نچشيدند . با اين وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحكه تلخ زبانان گوش ندادند . اين تكه پاره اي از احساسات ، مختص من نيست . همه ما ممكنه با عمق كمتر يا بيشتر با تك تك سلولهايمان لمسش كنيم ، پس تقديم به تمام آنها كه شب هاي بي ستاره و روزهاي سردشان را با نام عشق سر كردند و اشك ریخته اند . اشكهايي كه هر قطره اش ، تكه اي از جگر زخم خورده اشان بوده . گداي محبت كه باشي ، زودتر ضربه خواهي خورد و رسم روزگار چيزي جز اين نيست . خرافه نيست . آيين چرخ فلك است . بناي دنياست . هر كجا كه باشي و هر كسي كه باشي اگر گداي محبت باشي مي روي دنبال عشق . عشق كه مي گويم نه آن عشقي كه در كوچه و بازار و خيابان و روزمرگي پيدا مي شود ، نه آن عشقي كه امروز از حريم آتشش طرفت در امان نيست و فرداي روزگار به سردي مطلق مي گرايد . آن عشقي را مي گويم كه گداي محبتش به دنبال اوست . اگر گداي محبت باشي اين آتش هيچ وقت خاموش نمي شود و عمق احساست هر روز بيش از پيش . اولش اين طوري نيست . اولش بهت سلام مي كنه . حتي جواب سلامش رو هم نمي دي . اما پافشاري مي كنه . يه خورده كه مي گذره ميگي باشه اينم مثل بقيه . كي به كيه . تو كه در دلت رو بستي . اينم مثل بقيه يه مدتي مياد و ميره . پس بي خيال . مي شيني پاي حرفاش . باهاش حرف میزنی . باهاش بيشتر آشنا ميشي و بعدش مي فهمي كه در درونش چيزي هست كه كمتر در كس ديگه اي ديدي . علاقه ات بيشتر ميشه ولي باز بي خيالي . ميگي اينم گذريه . تا اينكه تو شرايط سخت روحي بهت كمك مي كنه . در حد توانش زير پر و بالت رو ميگيره و اون وقته كه دل لامصب امونت رو مي بره . تا مياي خودت رو جمع و جور كني عاشقش ميشي . دل رو مي زني به دريا . ميگي چرا بايست احساسم رو بكشم . ميگي خودش هم كه همين رو ميگه . پس دلت خوش ميشه كه بايد بري دنبالش . بايد بري تا بهش برسي . تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسي . تا حس عشق ورزيدنت رو كه سالهاست باهاته خالي كني و در عوضش هزاران حس زيباي ديگه بگيري . نمي توني لمسش كني . نمي توني ببوسيش . نمي توني دستش رو توي دستت بگيري فقط مي توني صداش رو بشنوي و باهاش ساعت ها حرف بزنی . بعد يه مدتي مي فهمي كه كار از كارت گذشته . يه روز تابستون مي بينيش و با يه نگاه كارت رو مي سازه . با يه خنده دلت رو گرفتار مي كنه . انگار كه دوست داري بگي هيچ جاي ديگه نرو . پيشم باش واسه هميشه . شبهاي طولاني رو باهاش تا صبح حرف مي زني از پشت تلفن . دلتنگي و آغاز آوارگي . حالا چند سال گذشته و حساس تر شدي . همش از دستت فرار مي كنه . هر چي بهش ميگي دوستش داري حتي يه بارم اين حس رو تجربه نمي كني كه بهت بگه دوستت داره . اون چيزي كه حس كني قلب اونم گره خورده . انگار يه جاي كار مي لنگه ، دلت مي خواد بري پيشش . باهاش باشي شايد اوضاع عوض بشه . جون مي كني ، گرما و سرما رو تحمل مي كني ، بي خوابي ها رو ، دوريش رو ، اما انگار خدا نمي خواد كه بشه . همش گره مي ندازه ، عكسهايي كه برات فرستاده . نگاه مي كني و همين طوري اشكه كه از چشمات سرازير ميشه . مي ري جلو آينه يكي محكم مي زني تو صورتت تا شايد كمي به خودت بياي ، ولي ميدوني كه عاشق شدي . هر چي بيشتر ميگذره علاقه ات بيشتر ميشه . نه به خاطر ذات عشق ، به خاطر اينكه بيشتر مي شناسيش و مي فهمي كه آدم با انصافيه . روزها و شبها مي گذرن انگار كه توي زندوني . چوب خط مي ندازي تا تموم بشه . تا شايد بازم ببينيش . تا كابوسهاي شبونت خفه ات نكنه . تا بخواي باور كني كه مي توني بقيه عمرت را با اون باشي . چشمات خشكيده بس كه گريه كردي . نيرو و توانت رفته و حالا شده بعد يك سال انتظار ، لحظه ديدار . ميدوني داره مياد براي تو ، مياد كه سنگا رو وا بكنيم . مياد كه بفهمه چشه و تو بازم گريه مي كني چون دلت راضي نميشه . انگار كه قراره ذوبت كنن . انگار يه چيزي بهت ميگه امسال مي ميري . پژمرده ميشي . ميشي يه آدم زار و نحيف . مثل قديما . مثل يه نوزاد كه تازه پا گرفته و راه ميره و قراره جفت پاهاش بشكنن . خودت رو دلداري مي دي و فكراي خوب مي كني . نمي دوني بگي كه چقدر دوستش داري يا نه ، مبادا كه ناراحتش كني آخه طاقت ناراحتي و غصه اش رو نداري . دلت نمياد كه بهش بگي كه هر شب با چشماي خيس به خواب رفتي . دلت نمياد بگي كه توي تموم اون حرف زدن ها حسرت خيلي چيزا رو تو دلت خفه كردي و هيچ وقت بهش نگفتي . دلت نمياد كه بگي جگرت پاره پاره شده تا برسه . تا بياد باهات حرف بزنه . دوست داري كه بهش خوش بگذره . نامرديه . نامرديه ناراحتش كني . روزها تند تند مي گذرن تا موقع حرف زدنش مي رسه . اوني كه هيچ وقت حرف نمي زده و همش ميگفته سر فرصت . اما وقتي حرف ميزنه كمرت مي شكنه . سنگيني حسهاي اين مدت لهت مي كنه . جلوي گريه ات رو مي گيري و روت رو بر مي گردوني مبادا كه بخواد خيسي چشمهات رو ببينه . تو مي فهمي چيزي رو كه حتي فكرش رو نمي كردي . بناي عشق گذاشتن روي خرابه هاي محبت ديگري كار درستي نيست . اون وقت يه شب انقدر هق هق گريه مي كني كه نفست بالا نمي آد . نشستن گوشه اتاق و گريه كردن . دنيا بي رنگ تر از گذشته اما بايد خودت رو جمع و جور كني . حالا ديگه مي دوني نميشه بهش گفت كه چند بار شد وقتي باهاش حرف می زدی غذا رو به زور قورت مي دادي چونكه بغضي توي گلوت گير كرده بود . حالا ديگه مي دوني نمي توني بهش بگي كه اگر هزار بار گفتي دوستش داري ، از ته دلت گفتي و يه بار نشنيدي كه عاشقانه صدات كنه . حالا مي دوني نميشه بهش گفت گريه هر شب يعني چي . دلت نمي خواد با اين حرفا ناراحتش كني . نمي توني بهش بگي چه حسيه وقتي كه انگار با يه چاقو جگرت رو خراش مي دن و انقدر حالت خراب ميشه كه نمي توني حتي يك قدم راه بري . خيلي حرفا رو بايد بخوري و هيچي نگي . خونابه خوردن و ساكت بودن. دوستات به اين بچه بازي ها مي خندن . دوستات تركت مي كنن. دوستات خيلي حرفا مي زنن اما تو مي دوني كه دردت چه . دردت عاشقي نيست . دردت از بي وفايي نيست . دردت از گدايي محبته . تو موندي و انزواي چهارديواري اتاق و يك آيينه كه هر روز مي توني سفيد شدن موهات رو ببيني . دلخوشيت ميشه عكساش و نامه هاش توي مدت آشناييتون . تمام حرفهایی که با هم زدین ، هر چيزي كه نشوني از بوي تنش رو داره .
يه روز صبح پا ميشي ، ميري جلوي آينه و خودت رو مي بيني . رنجور شدي ، لاغر و نحيف ، شكسته و خموده ، حالا مدتهاست كه گذشته . بهت زنگ مي زنه اما روحت مرده . قلبت مرده . ديگه نمي تپه . براي هيچ كس نمي تپه . با صداي هميشگيش كه لطافت داره بهت ميگه حالت چطوره و تو بايد مثل ديگران به او هم دروغ بگي . بايد بهش بگي من خوبم و همه چيز رو به راهه . وقتي كه تلفن رو قطع مي كني دفترچه خاطراتت رو باز مي كني و در آخرين برگش مي نويسي اين منم دلقك خنده به لب روزگار ، اما دلي نحيف دارم .
رونوشت البته اجازه گرفته شده ها از دوست عزیزم بــــــــــهزاد ن
اومدم به تو ، به گمشدم ، به عشقم بگم که چقدر دوستت دارم اما گفتی برو بعداً بیا !
روز اول که اومدم نذاشتی حرفی بزنم . روز دوم جواب سلامم رو ندادی و روز سوم حتی منو نگاه هم نکردی
تازه فهمیدم همون روز اول منظورت از بعداً ، هیچوقت بود ...
من گمشده ی تو که نبودم هیچ ، مزاحمت هم بودم ...
امیدوارم روزی بفهمی که لیاقت تو رو هیچکس الا من نداشت و بیای بگی دوستم داری ...
اما فکر نمی کنم فایده ای داشته باشه ، میدونی چرا ؟
چون تو اگه دوستت دارم رو هم فریاد بزنی من زیر خاک چیزی نمی شنوم !
مثل همان لحظه اول عاشقی مان ٬ مثل همان نیمه شب عشقمرا دوست داشته باش عزیزم ...
مثل همان لحظهدیدارمان که مرا در آغوش خودت میفشردی و بر گونه امبوسه ای میزدی دوست داشته باش ...
عزیزم مرا مثل آن لحظه ای که برای شنیدن صدایم و دیدن آن چشمهای سیاهم بی قراریمیکردی دوست داشته باش ...
مرا دوست داشته باش مثل آن لحظه ای که چشمهای زیبایت را برایم خیس میکردی ٬ مثل آنلحظه ای که در زیر باران قدم میزدی و به یاد منترانه عاشقی را زیر لبزمزمه میکردی ...
مرا مثل گذشته دوست داشته باش عزیزم ...
مثل آن لحظه ای که دستهایم را میگرفتی و با هم در کوچه های شهر عشققدم میزدیم دوست داشته باش ...
مثل همان لحظه هایی دوست داشته باش که به داشتن چنینعشقی مثل من افتخار میکردی ...
مرا مثل آن لحظه ای دوست داشته باش که گلهای باغ زندگیرا دسته دسته میچیدی و به من هدیه میکردی ...
عزیزم مرا مثل لحظه ای که از دوری من اشک میریختی و زندگی برایتبدون من هیچ معنایی نداشت دوست داشته باش ...
رسم عاشقیدوست داشتن و محبت و وفاست ، پس عزیزم بیا و رسم عاشقی را خوب به جا بیار ...
مرا مثل گذشته دوست داشته باش تازندگی من نیزمثل گذشته شیرین و پر از آرامش باشد ...
مثل آن لحظه ای که هنگام غروب دلتنگ من می شدیدوست داشته باش ٬مثل لحظه ای که من در آن لحظه برای تو اشک میریختم و با صدایم به تو آرامش میدادم ، با همان آرامش عاشقانه ات مرا دوست داشته باش ...
مرا دوست داشته باش عزیزم چون تو در این دنیایبزرگتنها کسی هستیکه مرا دوست میداری...
عزیزم بیا و تو هم تنها کسی باش که من تو را دوست میدارم ...